ستـاره هاتو، تو مُشتت نگه دار:)


آخیییش طولانی نوشتم😍😃

اون آخراش که دیگه همه داشتن با عروس ُ دوماد :)❤ عکس میگرفتن من یه گوشه وایساده بودم منتظرپدر که بیاد بریم .خیلی خسته بودم! عمه جان منو صدا زد بیا باهاشون عکس بگیر دیگه. منم رفتم ^^ هیچی ده دیقه فقط وایساده بودم دوتا رفیق ِ عموجانم عکساشونوبگیرن:/ دیگه حوصلم نکشید دوربینو دادم پدر گفتم عکس بگیر اون دوتا رفیق عموجانمم گفتم بریدکنار دیگه بسه توی همه عکسا افتادین نگران نباشین😅خندیدن رفتن عقب عموجانمم دستمو محکککم گرفت گفت نگران نباش تاهروقت بخوای هستیم عکس بگیر😍😅


+ امروزم مانی خانوم ک داشت میرفت خونه پدربزرگ اینا گفتم موس رو پسرت خراب کرده از عمو بگیر موسش رو تاشب:) زنگ زد گفت عموت نیس چیکارکنم؟ گفتم بی خیالش دیگه نمیخواد.اما دوساعت بعد خود عمو جانم آوردش برام به همراه یه خوراکی😍😅زن گرفته خدایی خودش خوش اخلاق بوده ولی خیلی بهترشده! 


+ منکه دیشبو مگه باورمیکنم؟ هنگم هنوز🤦🏻🏻

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan