ستـاره هاتو، تو مُشتت نگه دار:)


رانندگی۲

اول که منتظرنشستم عمو بیاد بعد مانی اومدگفت بذار اول با پدر بری بعد ! هیچی دیگه من میدونستم پدر ترس داره خودم بدتر با استرس نشستم😑خدا میدونه پدر چقدر ترسیده  بود! حالا من باز ریلکس بودم میگفت وایسا منم وایمیستادم بعد میگفت چراوایسادی؟ بررررو😡منم 😫😩بعد میگفت اصلننن قبولت ندارم😂😂😂 خیییلی خانومی و صبوری کردم وگرنه باید یه جا پارک میکردم قشششنگ بغض میکردم بعد گریه میکردم بعد داد و بیداد میکردم بعد موهامو میکندم توسرم میزدم تا یکم آروم میشد انقد هولم نمیکرد😑😄

بعدتر باترس و لرز رسیدیم جای خونه پدربزرگ کلی طرفداریمو کردن که چرا ترسوندیش ببین چقدسرخ شده😫 برام آب و سوپ آوردن یکم خودمو آروم کردم دوباره با عمو و زن عمو رفتیم.دیگه آهنگ ُ  زدیم اوووووفییییش😂انقد خوب بود.خیلیم بهترتر رفتم 😊 فقط یه بااار نه دوبار ماشین خاموش شد😅ویه جاهم خیلی هول شدم وقتی داشتیم ازکنارسه تا پسر رد میشدیم که یکیشون دادزد وای یا امام حسین بگیرش😮😂همون پسر رو یادم افتاد وقتی شهری امتحان داشتیم دیده بودمش ازخودش زودترقبول شدم هم😋😶 بعدشم رسیدیم زن عموکلی تعریف کردن😉واینکه  هیچوقت ِ دیگه با پدر نمیشینم😓 شماهم این کارو نکنید😕


+ یه غمی اما اون ته ِ ته ❤ هست.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan